نه به دين ، شراب ها را جام جام حرام مي کني
وقتي به مستي دردها دوا نشد
از روي لجاجت تيشه به پل را تيز تر مي کني
وقتي که کعبه و بت خانه بي ساقي است
هر شب ملتمس ، به ميکده ها ورود مي کني
وقتي که شيطنت هاي درونت مرده اند
صداي قهقهه ها غمت را بلند تر مي کني
وقتي نرسيدن به انتها ، آرمان جاده است
به اشتياق نرسيدن گام ها را تند تر مي کني
وقتي که روز به جبر و هياهو طلوع شود
همراه شعر به سکوت شب جلوس مي کني
وقتي که او به راز و نيازت اجابت نکند
با سر به بت هاي کفر سجود مي کني
وقتي فزوني فقر از در و ديوار همسايه برون شده
تو در بي حاصلي خاک پيشه ات نشا مي کني
وقتي تنور شهر از آتش سيم و زر است
به کيميای شپش جيبت ، شکم را سير مي کني
وقتي انقدر حال و هواي درک قاراشميش است
بِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا کشک ، به روي پدر اوووف مي کني
وقتي معيار مرد بودن گرد روي شانه يار نيست
حتي به روي خوش عــشــق هم پشت مي کني
وقتي به سکته ، خون از رگ رفاقت عبور نمي کند
تمام خاطرهايت را ز اهل قبور مي کني
وقتي چراغ پل ، چشمش ز خون قرمز است
تنها براي گريز به تنديس فردوسي نگاه مي کني
وقتي دل خوشي صبح ها زنده رود زنده است
با بوسه به آب هايش ، تنها از آن عبور مي کني
وقتي که ديگران را گوش و دل پر است
حاصل چيست ، از درون سکوت مي کني !!

(بهار 1391)







