تبليغاتX
ناگفته ها
وقتي پل ها را يکي يکي خراب مي کني

نه به دين ، شراب ها را جام جام حرام مي کني

وقتي به مستي دردها دوا نشد

از روي لجاجت تيشه به پل را تيز تر مي کني

وقتي که کعبه و بت خانه بي ساقي است

هر شب ملتمس ، به ميکده ها ورود مي کني

وقتي که شيطنت هاي درونت مرده اند

صداي قهقهه ها غمت را بلند تر مي کني

وقتي نرسيدن به انتها ، آرمان جاده است

به اشتياق نرسيدن گام ها را تند تر مي کني

وقتي که روز به جبر و هياهو طلوع شود

همراه شعر به سکوت شب جلوس مي کني

وقتي که او به راز و نيازت اجابت نکند

با سر به بت هاي کفر سجود مي کني

وقتي فزوني فقر از در و ديوار همسايه برون شده

تو در بي حاصلي خاک پيشه ات نشا  مي کني

وقتي تنور شهر از آتش سيم و زر است

به کيميای شپش جيبت ، شکم را سير مي کني

وقتي انقدر حال و هواي درک قاراشميش است

بِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا کشک ، به روي پدر اوووف مي کني

وقتي معيار مرد بودن گرد روي شانه يار نيست

حتي به روي خوش عــشــق هم پشت مي کني

وقتي به سکته  ، خون از رگ رفاقت عبور نمي کند

تمام  خاطرهايت را ز اهل قبور مي کني

وقتي چراغ پل ،  چشمش ز خون قرمز است

تنها براي گريز به تنديس فردوسي نگاه مي کني

وقتي دل خوشي صبح ها زنده رود زنده است

با بوسه به آب هايش ، تنها از آن عبور مي کني

وقتي که ديگران را گوش و دل پر است

حاصل چيست ، از درون سکوت مي کني !!



(بهار 1391)


+ نوشته شده توسط Opipo در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 و ساعت 16:37 |

(دو روز مانده به بهار 1391)


+ نوشته شده توسط Opipo در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 و ساعت 18:53 |

ما مردمان موجيم ، ما مردمان باديم

موج هاي نيلگون پارسي

مثل موج اصغري و اسکاري

بادهاي فصلي موسمي

مثل بادهاي استــيو جابزي

لايک هر سيبِ گــاز گازي

زمستان ، ز خشکي به دريا

گهي زين به پشت و ز دريا به خشکي

موج سبز ويکتوري 

که بشه اينجوري V 

سوار بر باد  مير حسين موسوي

اي ابر مرد صندوق آرا پر کني

نوسان موجهاي سينوسي

باد سرد کُ  30 يا 40 نوسي

موج انقلاب در ره آزادي

حرکت هاي به ظاهر خود جوش دانشگاهي

يک ميدان حمايت ز مردمان فلسطيني

امام حسين ميري روز تاسوعائي ، موج عاشورائي ؟!

غرب تا شرق پايتخت با موج چهار بيتي

با باد رفتيم زود تر از بي آر تي

موج هاي فوتبالي و ورزشي 

برد سرزمين کفر با گل استيلي

موج هاي کشککي ، زورکي و آبکي

باد هاي به قول کتي ، پيک نيکي

ميرويم ره شوش را با شتر

يا ره نزديک ،  قم را با موتور

در پس موج دريا خفته است

در پس باد حادثه آبستن است

کو کجا رفت فکر و انديشه

حزب باد بودن کرده در ما ريشه


(زمستان 1390)

+ نوشته شده توسط Opipo در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 و ساعت 17:32 |
حکايت من و اين مملکت حکايت خوردن بستني کيم در رامسر است . از سر بخورمش از تهش ميچکد از ته سرش. ليسش مي زنم مي گويند گاز جانانه بزن گاز مي زنم تا مغز فلان جا فلان جايم تير ميکشد ، رويت را که به مه روي مازني کني نصف بستني ات را آب برده حالا خر بيار و باقالي بار کن از شصت و شش جايت بستني ميچکد . نخورمش هوس را کشتم ، هوس بستني کيم در شرجي تابستان را. بخورمش بايد تا شب خودم را ليس بزنم  تا به اين آن نچسبم تا نگويند چسبناک آويزوون . خودم هم نمي دانم اصلا کجا را بايد ليس زد سرش را ، تهش را ، دستم را ، دسته اش را ، دور دهنمم را ، جلوي پيراهنم را يا اصلا دختر مازني را . يا قيد رامسر و کيم را بايد زد يا بايد ليست چون ليس سگان گرسنه به استخوان بره ترگل برگل شود که سر و ته بستني را با خزر يکي کني و ساحلش تا تابستان سال ديگه خيس بماند . از کدام طرف ليست بزنم اي مملکت جان ، جان من تو بگو اي کثيف ترين لذت بخش دنيا. مي خواهم اسمت را بگذارم بستني ک... لا اله اله الله !!!

سرت را مي خورم تهت ديدنيست

تهت  را بنگرم  سرت  خوردنيست

+ نوشته شده توسط Opipo در سه شنبه یازدهم بهمن 1390 و ساعت 16:6 |

قلاده ها از جنس اصلش

چهارپا و سگ محدود به محل حبسش

تكه ناني ، علف خشكي ، استخواني

خر مي انديشيد به يونجه

سگ به دزد

اسب در فكر ماديون فربه

قلاده ها گردن و پا را بسته

فكرها به هرجا كه خواسته رفته

خوش به حال آنها

چند صباحيست گردن را دردي نيست

حقي نيز بر گردن

همه جامان سوخته جزء گردنمان

دلمان رفت هوائي بشود

يك بار هم كه شده تنگ بشود

سگگ قلاده ي ما تنگ تر شد

فكرمان رفت هوائي بخورد

در ره حق چوب و سنگي بخورد

سنگ داغي به دواي دل گشنه ي وامانده زديم

قلاده هاي فقر

 و نفوذ در باور خلق

آخر شكم گرسنه را چه به انديشيدن

انديشيدن با شكم گرسنه را چه سود

جزء پرواز مرغ بريان سكسي در شهوت ذهن

دل ضعف هاي ممتد و بي حاصل مغز

نون و پنير بچه را خوردي

حواست كجاست مرد

پدرسگ نابالغ

شهوت چه مي داند چيست

مرغ بريان يا پنير ، فرقش در چيست

جوان را چه به غذاهاي پر فكر

ليسانس هم كه به سان مكتب شده است

پنير ها هم خر نمي كند ديگر

دل او و دختر همسايه

پشت بام و پشه بندها كه به هم نزديك است

بهشت و جهنم را چه كنم

و نفوذ در باور خلق

آخر ترس جهنم را چه به انديشيدن

و انديشيدن به آغوش حوريان بهشتي را چه سود

جزء تباهي عمر زاهد به تمناي بهشت

التيام ضخم معده به آيات مكّي

گردن و پا ، فكر و انديشه

همه جاهارا بسته اين قلاده

(پائيز 1390)

+ نوشته شده توسط Opipo در دوشنبه چهارم مهر 1390 و ساعت 17:41 |

تو خود با من از باده مي گويي

ز مستي ، مي پرستي

ز هر خمخانه و ميخانه مي گويي

من اينجا باده مي سازم

 ز هر گل كوزه مي سازم

من اين گوشه در اين كنج خراباتم ، خرابم

ز حرمان و جهنم بي هراسم ، خلاصم

تو خود گفتي سر زلفت نشان دادن حرام است

به مژگانت نظر كردن گناه است

من اينجا خود چنگ مي سازم

به ياد پريشان موي تو چنگي نوازم

به هر پلكي زني ، دلم ريش ريش

ز مژگانت همه بردن ز ما ، پيش پيش

تو خود با من از عرش مي گوئي

ز هستي ، بت پرستي

ز دوزخ از هفت پرديس مي گوئي

من اينجا خود كعبه خود گشته ام

هر چه را برداشتم خود كشته ام

همه بت هاي اين بت خانه را بشكسته ام

بي غرض در مكتب خود بنشسته ام

تو خود با من از دور مي گوئي

ز آتي ز آخر از گور مي گوئي

من اينجا به هر شكل گور مي جويم

گمانم دوست اوست ، تن مرگ مي بويم

تو خود گفتي برو اين ره ، من آيم

به هر در مي زني خير تو پايم

تو خود گفتي دلت يك دل كن اي جان

مهياست بستر ، اين اين و اين آن

بيا جانا بيا ، باده ها مستي ندارد

خروج از ميكده سستي ندارد

مي مه رويان عالم به ز تو نيست

سرشت كوزه و گل كار ما نيست

بيا تا سال ها جامي بنوشيم

شويم كهنه شرابي در قدح با هم بجوشيم

بيا جانا بيا ، در باد ها زلفي رها كن

بسازان كار دل ما را فنا كن

بزن پلكي خرابم كن از اين بيش

به هر مژگان پلي، عبورم ده از اين كيش

بيا جانا بيا ، تو خود مفهوم عرشي

مرا لايق نباشد بي تو فرشي

                                                         (تابستان 1390)


+ نوشته شده توسط Opipo در پنجشنبه سوم شهریور 1390 و ساعت 17:19 |

آسوده بخوابيد ، آسوده بخوابيد

ناگفته ي من بي صدا تر است امروز

خاموش تر از سكوت تو در اين روز

در همهمه اين همه تدبير

با وسوسه هاي ترديد

تنها ترو تنها تر است از ديروز

آسوده بخوابيد ، آسوده بخوابيد

گويند دست دعايت بي جواب است

باشد ، باشد تسليم

خوشبختي مال تو و آن كه مي بخشد

تقديم لحظه لحظه هايت ، نفس نفس هايت

آسوده بخوابيد ، آسوده بخوابيد

اينجا شانه اي هست براي گريه

سنگ صبوري هست براي ناله

اينجا دركي هست ، مي فهمد

آوازي هست ، مي خواند

قلبي هست ، مي تپد

اينجا تمام آنچه بايد باشد هست

اينجا فقط خود هست ، نيست

آسوده بخوابيد ، آسوده بخوابيد

 نه ويراني و نه خرابي

همه چيز و همه جا آبادي

نه التهاب و سوزشي ، نه آتشي

ز پوست التيام ،به به چه ترنمي

نه شيدايي، نه خماري

همه مدهوشي همه مستي

مي و باده ، شراب هفت ساله

قدح و جام و پياله ، همگي بي ناله

آسوده بخوابيد ، آسوده بخوابيد

كو غارت و كو دزدي

كو نبرد و خود ستيزي

كجا بود دل شوره و آشفتگي

كجا بود انفجار تاير زندگي

آسوده بخوابيد ، آسوده بخوابيد

شهر شلوغ تر و دنيا ويران تر نخواهد شد


+ نوشته شده توسط Opipo در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390 و ساعت 12:56 |
 

می فهمی ، سراسرت را برف گرفته

و تو در سیاهی حصار ظالمان شب

سراسرت را مه گرفته

و تو در تعفن بازدم بی امان شهر

پوستت ز طراوت می درخشد

لیک قارچ ها به طمع در آن خانه گرفته اند

سر پرچین ، برفی آب نه ، بی تاب می شود

آن سر کوچه را بشنو ، بشنو آوائی گم شد

آن سپه سالاران و شجاعان که سحر می گفتی

کو کجایند ، فرزندانشان در غروبت می لرزند

و آن یل قدح و زنجیر مفتوح

ز هراس شکم طفلش قدح را دوری شام

وز  هول حمله آن مردی که

بگذارید رها باشم اینجا ، آن مرتیکه

زنجیر و هر چه که دارد به در آویخته

مردی که جبینش به تزویر مهر سیاه

و قلبش به سان گرگ گرسنه تباه

برخیز ، برخیز

گوشهایت را تیز، چشمانت را سوئی

خون رگهایت را به باج به همسایه می بازند

 و به نام مذهب به فرزندانت می تازند

ترس ترک پیله خویش و زمان

شوق پروانه شدن را  در دشتت بگرفته

جمله خود کرده را تدبیر نیست

از سر توجیح ورد مردم شده است

برخیز بیبین خواب به چشمانت می آید باز

بشنو ، بشنو ناله آن سر کوچه باز می آید

گوش شنوا داری تا بشنوی ناله ی بی آوا را

شاد و سر خوش دخترک می گفت به بابایش دوش :

نان سنگک دیشب بود سنگش زیاد

 مادر جان برد سفتیش را به آب

بابا ، سنگ هم با اشک مادر می شود نرم ؟!

وای و آنگاه ناله ی بی آوای پدر برخواست

امشب نه سخن با تو توان گفت نه  او

امشب را هم باید خفت

امشب را نیز نباید گفت

 

ناله های بی آوا

( اراک - زمستان ۸۹ )

+ نوشته شده توسط Opipo در جمعه یکم بهمن 1389 و ساعت 14:18 |
 

تيك تاك ، نگاه نگاه

هرچه عميق تر ، گمراه ترم مي كرد

در چشمانش چيزي يافت نميشد

دنبال يك فرياد

فريادي كه گوشم را از انديشه بدراند

 نوازشي محكم تر ، پر حس تر 

تا بيابم دردي از عجز در تنش

هيچ نبود هيچ

چهره اش را مي كاويدم

ترس ، گناه ، وصال و هيچ

زمزمه در كوچه پس كوچه هاي عادت

ناله از بن بست حساسيت ها

با...اينااااا ه تو فر...دگاه  ههه ه ه س.

زنگب... نرررررن شابد...ظيم

تيك تاك ، نرو نرو

هياهو ، همهمه  ، دردها را مي افزايد

تمركز را از غم ، تمركز را از هم

براستي چيست در ماوراء ديد من

مردي تبر بر دست و  خنده بر لب

گردا گرد تمام آنچه شنيده ام

زني سپيد جامه و سپيد موي

گرفته سر نياز او بر دامن

اصل بقاء ماده يا فلسفه ماركس

تيك تاك ، هيچ نيست

ثانيه ها شمردني شده اند

اشك حلقه اش را پر رنگ تر مي كند

زجه ها بي صداتر از قبل

سكوت انتظار ، گوشم را كر كرده است

تيك تاك ، نفس نفس

پچ پچ هاي دو نفره

حضور هاي مشوش

همچنان مي نوازمش

همچنان با تمام آنچه بايد مي كاومش

تيك تااا....

دستم بر گونه اش ، دست او در دست اوست

آري كدامين دست به ز دست حضرت دوست

 

کردستان - پائیز ۸۹

+ نوشته شده توسط Opipo در سه شنبه سیزدهم مهر 1389 و ساعت 8:26 |
 

تمام میشوی و میروی

تمام سال ها بودنت  

کشانده اند به  اختیار شان

دوان دوان دویده ای

به کامشان

شیرین تر از بهانه ای

برای تو آوردن اند

قلاده ی جانانه ای

به نام شرع ، به نام عرف

گرفته اند ز شوق تو

تمام بی قراریه قرار عاشقانه ای

ز ترس، دست و پای تو

درون دیگ های آخرت

بخوان سرود عارفانه ای

(ها ها ها ها ، آری ز جهل توست

آری این تمام حق توست

ها ها ها ها ، اینجا تمام سرزمین توست

یارانه های بیکران نصیب توست)

گرفتن از لبان تو

خنده های بچه گانه ات

برای طراوتی ز جنس رقص

آرامشی به سان دشت

ز دیدشان ، تو آخر دیوانه ای

آری تو لایق این خانه ای

زهر کس بیشر از خویشتن بیگانه ای

افساری به نام جهل

اسارتی به نام شرع

 

+ نوشته شده توسط Opipo در جمعه بیست و دوم مرداد 1389 و ساعت 2:21 |


Powered By
BLOGFA.COM